الههالهه، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره
زندگی من و باباییزندگی من و بابایی، تا این لحظه: 12 سال و 17 روز سن داره

الهه ی ناز من

روز های سخت

روز های دلتنگی من این روزا حسابی داره سخت میگذره دختر مامان نمیدونم چقدر از این روز ها رو بعدا به خاطر بیاری ولی بدون صد خودمو دارم میذارم برای داشتن یه زندگی بهتر انشاالله که پیشتون شرمنده نشم
14 آبان 1404

عروسی روستا

واقعا که عروسی هایی که توی روستا گرفته میشن مخصوصا توی فصل بهار یه جور خاصی به آدم کیف میدن مثل عروسی یکی از فامیل های بابایی که توی روستا عروسیشون رو گرفته بودن هوای بهاری و تازه حسابی روح آدمو جلا میداد               ...
22 فروردين 1398

گردش در کاخ گلستان

تعطیلات عید مثل همیشه نیمه اولشو کرج بودیم روز 3 فروردین تصمیم گرفتیم بریم کاخ گلستان پارسال هم رفته بودیم کاخ سعد آباد ولی تو خیلی کوچولو بودی   اینم عکسایی که توی کاخ گلستان گرفتیم                                       ...
3 فروردين 1398

عید 98

  عکس سفره هفت سین امسالمون البته لازم به ذکره که اول این سفره روی میز عسلی چیده شده بود ولی بعد از چند بار پاتک ناموفق شما من و بابایی تصمیم گرفتیم روی اپن آشپزخونه بچینیمش   و این طوری شد که کنارش هم نتونستیم عکس بگیریم   شیرینی های امسال رو همه رو خودم پختم شیرینی مارمالادی شیرینی نعلی کوکی اسمارتیزی       انشاالله سالی پر از خیر و برکت برای همه مردم باشه ...
25 اسفند 1397

یلدا

بعد از تولدت و عکاسی من و شما و بابایی رفتیم کرج بابایی نتونست برای شب یلدا پیش ما بمونه و مجبور شد برگرده اینم عکسای شب یلدا خونه مامان بزرگ من     اینم لباسی که یک روزه با مامان جون رفتیم پارچه شو خریدیم و دوختمش           اینم کرسی ساده و صمیمی خونه مادربزرگ     این پف پفی ها و چیز کیک هندونه ای هم کار من بود     ...
1 دی 1397